حسرت لحظات(بازنویسی پرونده های خسارت واقعی بیمه عمر و تأمین آتیه )

 

کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند ، یک دکمه رو فشار میدادی و یک .. دو ..سه …  برمیگشتی سر همون جای اول ، سر همون جایی که همه چیز خراب شد. سر همون روزی که بی تفاوت به حرف های بازاریاب بیمه، بروشور بیمه عمر را مچاله کردم و غرولندکنان گفتم : ای خانوم… مثل اینکه شما قصد جون ما رو کردیا ….کو تا مردن … و همونجوری که روی صندلی لم داده بودم سعی کردم با یه نشانه گیری درست پرتش کنم توی سطل آشغال.

کاش میشد زمان به عقب برگردوند …. شاید به یه کم عقب تر از این ماجرا …. . مثلا به روز مراسم خاکسپاری رامین .از دوران مدرسه با هم رفیق بودیم مثل دو برادر . هر دو پیمانکار ساختمان بودیم .

گیج و گنگ بودم. باور مرگ رامین  برام سخت بود .درمیان انبوه غم و شلوغی جمعیت ، چشم های نگرانم پی مریم می گشت . مشغول بازی با عروسکش بود… چهره معصومش بی اختیار منو برد به روزی که یکریز و  با آب و تاب از اتاق جدیدش برام می گفت ، از اینکه می تونست برای خودش اتاق مستقلی داشته باشه سر از پا نمی شناخت .از اینکه بالاخره رامین تونسته بود با هزار جور قرض و قوله خانه دار بشه خوشحال بودم …… ولی حالا که رامین نبود تکلیف اقساط خانه چی میشد ؟

روی تخت بیمارستان نشستم و نگران به پنجره زل زدم . ده سالی از این اتفاقات گذشته است..همه اون روزها مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشمانم رَد می شود. الان که به رامین فکر می کنم حضورش را هنوز هم کنار خانواده اش می بینم .او با آینده نگری و خرید بیمه عمر و تأمین آتیه و پرداخت حق بیمه ماهانه ۰۰۰,۵۰ تومان ،توانست حتی در نبودش هم آینده خانواده اش را تضمین کند .

یکسالی از خرید بیمه نامه می گذشت که سرطان معده گریبان رامین را گرفت .خانه نشین شد و یکسالی با این بیماری کلنجار رفت . بعد از فوتش نگران اقساط خانه اش بودم ولی گویا نگرانی من بیهوده بود . مبلغ ۱۵ میلیون تومان به عنوان غرامت فوت و بیماری به خانواده اش پرداخت شد و در طول مدت بیماری ، خانواده اش از پرداخت حق بیمه معاف شدند .

با خودم فکر می کنم هر انسانی در قلب خود قِصه‌ای دارد و برای همه پیش آمده است حسرت لحظات! اینکه مدام در خودت تکرار کنی : «کاش زمان کمی به عقب برگردد»، یک ماه، دوماه، سه ماه، نه! اصلاً ده سال .

دلت می‌خواهد بیشتر فرصت داشته باشی، از نو دنیایت را بسازی، با آن چیزهایی که حالا می‌دانی و آن روزها نمی‌دانستی، به جایی می رسی که حسرت‌ها دیگر به شکل رؤیا درمی‌آیند، و در جانت ته‌نشین می شوند .

شاید عمیق‌ترینِ این حسرت‌ها از کف دادن خود باشد.»ای کاش»هایی که دلت را می لرزاند از فاصله بین آنچه می خواستی و آنچه هستی …